تبليغاتX
افــكـــار بـاصـــــدا
 آب زنید راه را...
 

این متن تقدیم به زاینده رود، به پاس آب دار شدنش!...

 

ريشه در اعماق اقيانوس دارد - شايد
اين گيسو پريشان ‌كرده
بيدِ وحشي باران
يا ، نه ، دريايي‌ست گويي ، واژگونه ، بر فراز شهر
شهر سوگواران


هر زماني كه فرو مي‌بارد از بيش از حد بيش
ريشه در من مي‌دواند پرسشي پيگير ، با تشويش
رنگ اين شب‌هاي وحشت را
تواند شست آيا از دل ياران ؟

چشم‌ها و چشمه‌ها خشك‌اند
روشني‌ها محو در تاريكي دلتنگ
هم‌چنان كه نام‌ها در ننگ

هر چه پيرامون ما غرق تباهي شد
آه ، باران ، اي اميدِ جانِ بيداران
بر پليدي‌ها - كه ما عمري‌ست در گرداب آن غرقيم
آيا ، چيره خواهي شد ؟...

فريدون مشيري

 

(مدت زيادي بود رودخانه خشكيده بود. اسمش زنده رود بود ولي مرده اي بيش نبود. مثل من كه زنده بودم ولي با مرده ها هيچ فرقي نمي كردم! حالا امّا زاينده رود زنده شد و من هنوز مرده ام...

مي خواستم ديگران را هم در حال وصف ناشدني ام عجين كنم. اين كه در يك روز باراني رودخانه اي كه از كودكي با آن زندگي مي كردي، باز پر از آب شود، مطمئناً حال زيبايي دارد...

همين...)

|+| نوشته شده توسط ر.دال در سه شنبه 12 آبان1388 و ساعت 18:45  
 حافظ...
 

این متن تقدیم به تو، به مناسبت روز حافظ...

 

زان یار دلنوازم شکریست با شکایتبی مزد بود و منت هر خدمتی که کردمرندان تشنه لب را آبی نمی​دهد کسدر زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جاچشمت به غمزه ما را خون خورد و می​پسندیدر این شب سیاهم گم گشت راه مقصوداز هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزودای آفتاب خوبان می​جوشد اندرونماین راه را نهایت صورت کجا توان بستهر چند بردی آبم روی از درت نتابمعشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایتیا رب مباد کس را مخدوم بی عنایتگویی ولی شناسان رفتند از این ولایتسرها بریده بینی بی جرم و بی جنایتجانا روا نباشد خون ریز را حمایتاز گوشه​ای برون آی ای کوکب هدایتزنهار از این بیابان وین راه بی​نهایتیک ساعتم بگنجان در سایه عنایتکش صد هزار منزل بیش است در بدایتجور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایتقرآن زبر بخوانی در چارده روایت

 

(پ.ن:

برای حافظ امشب رفتم کوه! رفتم شهر را از آن بالا ببینم؛فقط.

شهر خالی بود از عشاق و مردی هم نبود که از خود بیرون بیاید، این را از همان بالا دیدم!

این غزل را هم حافظ همان جا بهم گفت! تقدیم به همه آنان که حافظ را دوست دارند؛ فقط.

امیدوارم حافظ را بیشتر بشناسیم و بشناسانیم....)

 

|+| نوشته شده توسط ر.دال در دوشنبه 20 مهر1388 و ساعت 16:11  
 خر بشو!
 

زمانی(آن روزها که من هنوز نبودم!) عمران صلاحی در مجله توفیق طنز می نوشت.

طنزهایی گزنده، متناسب با موجودات آن روزها!

 می گفت:

باید خر بود، باید خر بود و سواری داد و عرعر کرد. باید خر بود و خورد و عرعر کرد. باید خر بود و کله را پایین انداخت و عرعر کرد.!.

من هم متناسب ا موجودات این دوران، می گویم:

باید سکوت کرد باید کرد  لال بود باید هبچ نگفت.

هیچ نگفت تا خدای ناکرده مُهر کفر بر یشانی ات نخورد.

باید سکوت کنی و سرت به کار خودت گرم باشد، همان:آسته برو آسته بیا که گربه شاخت نزنه!....

دراین زمانه این قدر از این و آن باید بشنوی که جای حرف زدن دیگر نمی ماند.

دوستم علی شریعتی می گفت:

اگر مثل گاو گُنده باشی، میدوشندت.

اگر مثل خر قوی باشی، بارت می کنند.

اگر مثل اسب دونده باشی، سوارت می شوند.

فقط از فهمیدن تو می ترسند!!...

 

 

|+| نوشته شده توسط ر.دال در دوشنبه 6 مهر1388 و ساعت 21:7  
 مسخ2
 

دوستم، فريدون مشيري، مي گويد:

نه غار كهف ،
نه خواب قرون ، چه مي بينم ؟
به چشم هم زدني ، روزگار برگشته است
به قول پير سمرقند
” همه زمانه دگر گشته است “

چگونه پهنه خاك
كه ذره ذره آب و هوا و خورشيدش ،
چو قطره قطره خون در وجود من جاري ست ؛
چنين به ديده من ناشناس می‌آيد ؟

ميان اين همه مردم ، ميان اين همه چشم
رها به غربت مطلق
رها به حيرت محض
يكي به قصه خود آشنا نمي بينم .

كسي نگاهم را
چون پيشتر نمي خواند
كسي زبانم را
چون پيشتر نمي داند

ز يكدگر همه بيگانه وار مي گذريم
به يكدگر همه بيگانه وار مي نگريم !

”همه زمانه دگر گشته است ! “
من آنچه از ديوار ،
به ياد مي آرم
صف صفاي صنوبرهاست !
بلوغ شعله ور سرخ و سبز نسترن است :
- شكفته در نفس تازه سپيده دمان
درست گويي ، جاني ، به صدهزار دهان
نگاه در نگه آفتاب مي خندد ! -
نه برج آهن و سيمان
نه اوج آجر و سنگ
كه راه بر گذر آفتاب مي بندد !

من آنچه از لبخند
به خاطرم مانده است
شكوه كوكبه دوستي است ، بر رخ دوست
صلاي عشق دو جان است و اهتزاز دو روح
نه خون گرفته شياري ز سيلي شمشير !
نه جاي بوسه تير !

من آنچه از آتش
به خاطرم باقي است

فروغ مشعل همواره تاب زرتشت است
شراب روشن خورشيد و ، گونه ساقي است !
سرود حافظ و جوش درون مولاناست !
خروش فردوسي است !
نه انفجار فجيعي ، كه شعله سيال
به لحظه‌ای بدن صد هزار انسان را
بدل كند به زغال!

” همه زمانه دگر گشته است “
نه آفتاب حقيقت ، نه پرتو ايمان
فروغ راستي از خاك رخت بربسته است
و آدمي - افسوس –
به جاي آنكه دلي را ز خاك بردارد
به قتل ماه كمر بسته است !

نه غار كهف ، نه خواب قرون ،
چه افتاده ست ؟
يكي به پرسش بي پاسخم جواب دهد !
يكي پيام مرا
ازين قلمرو ظلمت ، به آفتاب دهد !
كه در زمين ، - كه اسير سياهكاري هاست ، -
و قلب ها دگر از آشتي گريزان است

هنوز رهگذري خسته را تواند ديد
كه با هزار اميد ،
چراغ در كف ،
در جستجوي انسان است !

 

پ.ن: اين جند روز خيلي فكر مي كردم به آن چه پيرامون ما به اسم جمهوري و عدالت گستري و مردم سالاري و آزادي و... مي گذرد، وليك ذره اي بويي از اين كلمات نمي آيد!

تنها نتيجه اي كه از افكارم حاصل شد، در اين شعر گنجانده شده، اين كه ما مسخ شده ايم. اين كه ما بايد به دنبال انسان باشيم، اين كه انسانيتمان و انسانيتم، زير سوال رفته و بايد گشت و گشت، گرچه مي دانم يافت مي نشود....


|+| نوشته شده توسط ر.دال در دوشنبه 30 شهریور1388 و ساعت 15:0  
 سوالات در هم
 

همیشه برایم سوال است چرا در کشورم، نماز جمعه در دانشگاه خوانده مي شود و نمايشگاه كتابش در مصلي!

چرا شده ايم مثل مردمان ما قبل تاريخ، مي خوريم و پس مي ديم!!!(بد نيست نگاهي به آمار مصرف در كشورمان بيندازيم البته گاهي!!)

چرا اين قدر به همديگر دروغ مي گوييم!؟؟ تعارفات بيجا مگر جز دروغ است!؟؟

چرا اين قدر زود جوگير مي شويم و بعد عين بادكنك تركيده، لاشه مان مي ماند( از فرط اين كه خسته شده ايم!!!)

چرا اين قدر بي خياليم، بي خيال به آنچه مي گذرد، به آن چه جلو چشممان مي گذرد!

چرا اين قدر ....

 

|+| نوشته شده توسط ر.دال در شنبه 14 شهریور1388 و ساعت 1:25  
 شرح حال2
 

نمی دانم چرا تا اين نيايش دكتر شريعتي را خواندم، ياد خودم افتادم! به ياد خودم و خداي خودم،  به ياد خدا و خدا بازي هايش، به ياد آن چه كه ديگران مي گويند حكمت بوده و لي من مي گويم بي عدالتي بوده، به ياد خدا با همه جزئياتش!!!

 

خدایا کفر نمی ‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است..

دکتر علی شریعتی

 

|+| نوشته شده توسط ر.دال در دوشنبه 2 شهریور1388 و ساعت 3:23  
 شرح حال

 

در راه فکر کردم که من چه یادی دارم ! چرا یادم به وسعت همه تاریخ است ؟!

و چرا آدم ها در من زندگی می کنند و من در یاد هیچ کس نیستم ؟!!!

. . .

چه حرف ها !

خبر از دل آدم که ندارند ، نمی دانند هر آدمی سنگی است که پدرش پرتاب کرده است !

پوسته ظاهری چه اهمیتی دارد ؟

درونم ویرانه است ، خانه ای پر از درخت که سقف اتاق هاش ریخته است ، تنها یک دیوار

مانده ، با دری که باد در آن زوزه می کشد . یا نه ، چناری است که پیرمردی در آن کفش

نیمدار دیگران را تعمیر می کند ، گیرم شاخ و برگی هم داشته باشد !!!

. . .

 

" سال بلوا "عباس معروفي

 

|+| نوشته شده توسط ر.دال در یکشنبه 1 شهریور1388 و ساعت 0:37  
 کدخدا
 

(به شخصه، با اين شعر خيلي حال مي كنم! اگرچه به زعم بعضي تاريخ انقضايش تمام شده و لي براي من تك تك كلمات اين شعر پر از خاطره است!)

 

 

اسب ها نا آرام

گوسپندان بی پشم

گاوها بی شیرند

کودکان از مرض حصبه و طاعون و وبا

دم به دم می میرند

مردمان اما در بستر خواب

غوزه ی پنبه ز صحرا چینند.

کدخدای ده پر غفلت ما!

عزم بیداری این خواب کنید

قدمی رنجه نمایید ودمی

پای در آب کنید

و ببینید چه بر رود شده ست

در همین چند صباحی که نبودید

گل آلود شده ست

خرمن آذقه مان

در مسیر گذر صاعقه ها

دود شده ست.

کدخدای ده پر آفت ما!

بعد از آن روز که از ده رفتید

مگسانند که از خاک و هوا می آیند

دسته دسته سگ و گرگ است که هار

از ده پایین دست

سوی آبادی ما می آیند

پاسبانان به تمسخرگویند

که: مترسید

که گرگان به چرا می آیند

من ولی میدانم

که به تاراج

به املاک شما می آیند

لشگر ابرهه اند

که سوی بیت خدا می آیند.

کدخدای ده آشفته ی ما!

گفته بودید سفر کوتاه است

غصه ها می گذرند

فرجی در راه است

کاش میدانستم

پس چرا بانگ قدم های شما

در دل دشت دگر خوابیدست

نکند باز زدست و دل ما

غلطی سر زده و

دل پر عاطفه تان رنجیده ست

تیز بین چشم شما

نکند باز خطایی دیدست.

کدخدای ده ویرانه ی ما!

تو که اینجا بودی

کوچه ها خاکی بود

رنگ سالوس نداشت

همه بودیم رعیت و کسی

نام قابوس نداشت

تخت طاووس نداشت

و مگر یادت نیست

در تمام ده ما هیچ کسی

جز تو فانوس نداشت

ای تو هم چشم چراغ ده ما

در نبود تو کنون

فطرت آباد دگر کور شدست

برکت از سر سفره ی ما دور شدست

آب آن چشمه که در سینه ی کوه

وقف ده کرده بُدی

شور شدست.

کدخدای ده بی رونق ما!

کاشتی

ما نمی دانستیم

دانه را باید داشت

مردمان می گویند

وقت برداشت شدست

باغبان همه آبادی ها!

ما غریبیم

سرک یادت هست؟!

ما سر سفره ی تو نان و نمک ها خوردیم

میزبان دل ما!

حرمت نان نمک یادت هست؟

باز این طفل خطایی کرده.

پیر مکتب خانه!

قصه ی چوب و فلک یادت هست؟

آب ها پر رنگند

آردها پر سنگند

آسیابان نظیف!

پاک سازی به الک یادت هست؟

چینی فطرتمان

از سر طاقچه افتاد و شکست

ذوالفنون همه کار!

شیوه ی رفع ترک یادت هست؟

کدخدای ده پر غصه ی ما!

بعد تو هرکه دلش می گیرد

روی پرچین دعا رفته و آواز کند

کاشکی باز کلون در ما ساز کند

کدخدا آید و در باز کند

راز ما بیند و بس ناز کند.

کدخدای ده جان برلب ما!

پیر ما!صاحب ما!

وقت آن است که از گرد سفر باز آیید

سهم اربابی تان محفوظ است

ای که در محکمه ات

اشک مظلوم فقط پیروز است

حالمان را بنگر

گرده هامان زخمی است

پشت مان خم دارد

دلمان غم دارد

و خدا می داند فطرت آباد فقط چون تو یکی

کد خدا کم دارد...

                                                        

 

 

|+| نوشته شده توسط ر.دال در دوشنبه 19 مرداد1388 و ساعت 13:38  
 دفاع از نظام اسلام به هر وسیله؟؟!!
نوشته های محمد مطهری، فارغ از اين كه آقازاده ايست و در مكتب مطهري رشد يافته، جامعه شناس قهاري است!

البته در اين وانفساي جامعه ي مساله گون ما، شناخت جامعه چندان كار سختي نيست! چرا كه هركس از بقال و راننده اتبوس تا دکتر و پروفسور به خود اجازه دخالت در مسايل اجتماعي را مي دهد! پس مي توان فهميد چه جامعه شلوغ و پلوغي است!

مقاله حاضر، گفتاريست از محمد مطهري كه با نگاهي جامعه شناحتي، جامعه را بازنگري ميكند. به دليل آن كه شخصاً خيلي تحت تاثیر نوع نگاه ايشان شدم، اين مقاله را براي ديگر دوستان مي گذارم و اميدوارم با خواندن آن نظرات خود را بيان كنند!!!

دفاع از نظام اسلام به هر وسيله!!؟؟

به جرأت مي‌توان گفت که قاطبه افراد غيرمغرضي که در سي سال گذشته با انقلاب قهر کرده‌اند، به دليل يک واژه سه حرفي بوده است: «ظلم». اين افراد، يا ظلمي بر خودشان رفته و فريادرسي نديده‌اند، و يا ظلمي آشکار در حق يک فرد ـ مانند آنچه در جريان بازجويي وحشتناک بر همسر سعيد امامي رفت ـ شاهد بوده‌اند، ولي هر چه به انتظار نشسته‌اند آب از آب تکان نخورده است. درد و سخن در اين زمينه بسيار است؛ تنها به ذکر چند نکته بسنده مي‌کنم.

1. دفاع از يک نظام اسلامي با توسل به شيوه‌هاي غيراسلامي و بلکه غيرانساني، همان قدر موفقيت آميز است که کسي بخواهد با شرابخواري از سنت نبوي پاسداري کند. برخي رفتارها مخصوصا با بازداشت شدگان وقايع اخير و خانواده هايشان گواهي مي‌دهد که گروهي پرنفوذ ـ که حفظ آبرويشان تضمين شده است ـ براي اينکه به خيال خودشان چشم فتنه را در بياورند مجاز به هر نوع ظلمي هستند حتي اگر چيزي از آبروي انقلاب و امام باقي نگذارند.

2. به نظر مي‌رسد که در کشور ما همه مسائل، جز يک مسأله، قابل چشم پوشي و يا اهمال است حتي آنجا که پاي يک حکم اسلامي و يا روحانيت در ميان باشد. آن استثنا آنجاست که مساله، نام «امنيتي» به خود بگيرد، به طوري که تقاضاي اجراي عدالت در مورد يک مساله امنيتي از سوي هر کس، مساوي است با همسو خوانده شدن با اسرائيل.

به همين دليل است که براي آزرده نشدن برادران اروپايي حکم قطع دست سارق (در شرايط خاص) که در قرآن هم آمده اجرا نمي‌شود و حتي در مورد اعدام شروران متجاوز به عنف به کودکان و نواميس مردم به خاطر اعتراض کشورهاي غربي کوتاهي صورت مي‌گيرد (چون اين مسائل «امنيتي» نيست و بنابراين مي‌توان کوتاه آمد)، اما در مورد مرگ افرادی چون زهرا بني يعقوب در زندان اگر تمام آبروي اسلام و نظام و انقلاب هم فدا شود مسأله‌اي نيست چون پاي دردانه‌هاي امنيتي در ميان است. باز از همين روست که فيلم «مارمولک» با اينکه شائبه به ملعبه درآمدن روحانيت را داشت از سوي کارشناسان امنيتي بي اشکال اعلام شد اما فيلم «به رنگ ارغوان» که در مورد يک مأمور امنيتي است به خاطر ممانعت آنان جواز نمايش نمي‌گيرد.

3. هنوز پس از سي سال معلوم نيست که وظيفه نخبگان و مردم در قبال ظلمهاي مشهود در نظام اسلامي چيست؟ من نمي‌دانم که چرا بايد درباره رابطه ميان جمهوريت و اسلاميت صدها کتاب و مقاله نوشته شود اما موضوع مهمي مانند وظيفه مسئولان، علما و مردم در قبال ظلمها در يک نظام اسلامي، مورد توجه قرار نگيرد؟ حضرت امام (ره) در وصيتنامه خويش در مورد ترويج فساد چنين هشدار دادند که «مردم به دستگاه‌هاي مربوطه رجوع کنند و اگر آنان کوتاهي نمودند، خودشان مکلف به جلوگيري هستند». البته به مخيله امام هم خطور نمي‌کرد که بتوان برخي افراد بازداشتي در جمهوري اسلامي را به بهانه شرايط امنيتي، بدون محاکمه مستقيما از اتاق بازجويي روانه قبرستان کرد و الاّ چه بسا امام در وصيت نامه خود راه حلهايي در اين مورد ارائه مي‌داد.

4. افراد بازداشت شده حتي اگر مرتد و منافق و محارب هم بودند نبايد با خانواده هايشان چنين رفتار مي‌شد. اين ديگر چه صيغه‌اي است که وقتي کسي بازداشت مي‌شود افراد خانواده اش بايد گاهي تا چند هفته سراسيمه در بيمارستانها و پزشکي قانوني سرگردان باشند و يا در اطراف زندانها تنها براي گرفتن کوچکترين اطلاعي از محل نگهداري آنان ضجه زده و التماس کنند و کسي پاسخگو نباشد و نهايتا منتظر تماس يک فرد ناشناس بمانند؟ (مگر آنکه قصدي در تکثير مخالفان نظام در ميان باشد).

در مقابل، وقتي گروهي از نمايندگان مجلس، در سايت خود از خانواده‌هاي بازداشت شدگان مي‌خواهند به آنان مراجعه کرده شايد بتوانند آنها را در پيداکردن عزيزانشان ياري کنند بلافاصله آن سايت فيلتر مي‌شود! آيا اين همان "آزادي تقريبا مطلق" در ايران است که چندي پيش رئيس جمهور در جواب خبرنگار خارجي از آن سخن مي‌گفت؟ داستان مکرر چگونگي رفتار با خانواده‌هاي جان باختگان و تعهدات اجباري هنگام تحويل جنازه از جمله اينکه «هيچ شکايتي نداريم»، خود حکايت جانسوز ديگري است.

5. عمل به قانون هم مثل خيلي چيزهاي ديگر جناحي شده است. خلاف قانون، فقط اين نيست که کانديدايي به حکم شوراي نگهبان تمکين نکند. نمي‌شود در اين مورد فرياد را به عرش رساند اما در قبال هرگونه رفتار غيرقانوني با مردم معترض ـ که با اندک محبتي مي‌توانستند قاطبه آنان را جذب کنند ـ سکوت کرد. چنانکه پيش از اين نيز گفته ام اگر نظام ما با برخي از آنچه تحت لواي «حفظ نظام» صورت مي‌گيرد سقوط نکند بسيار بعيد است که با عامل ديگري، حتي حمله نظامي از پا درآيد.

6. ميان «جمع کردن» يک بحران با «حل کردن» آن تفاوت بسيار است. اولي از کساني برمي آيد که به هر مساله تنها به ديد امنيتي مي‌نگرند و دومي کار افراد بصير و دلسوزي است که ديدي جامع به مسائل داشته و راه حلهاي امنيتي را آنهم بدون وقوع هيچ ظلمي آخرين گزينه مي‌دانند نه اولين گزينه. با ظلم مي‌توان يک مسأله را جمع کرد اما نمي‌توان آن را حل کرد. در يک نظام مردمي هميشه راه حل غير امنيتي مقدم و بسيار کارساز است.

روشن نيست افرادي که خود را «دشمن شناس» مي‌دانند چگونه درباره اين کارخانه‌هاي بزرگ ضد انقلاب سازي که حتي از به کام مرگ فرستادن فرزند يک مقام مسئول در بازداشتگاه هم ابايي ندارند، از رد پاي دشمن در بازداشتگاهها سخن به ميان نمي‌آورند؟ به راستي کساني که با فرزند يک مقام مسئول اين مي‌کنند با جوانان بي نام و نشان چه مي‌کنند؟

اين را هم بايد اضافه کرد که ما امروز «دشمن شناس» خودخوانده زياد داريم. عده‌اي توجه ندارند که به ويژه در هنگام بحران‌ها، دشمن‌شناسي تنها از معدود افراد بصير، عالم و متقي بر مي‌آيد و نبايد اجازه داد يکي با دسترسي به شنود، ديگري با خواندن چند بولتن محرمانه، سومي براي تسويه حساب‌هاي شخصي، چهارمي با تفسيرهاي سودجويانه تحليل‌هاي بيگانگان و پنجمي براي خودشيريني يا شهوت پست و مقام، خود را «دشمن شناس» جا بزنند.

 اين به اصطلاح دشمن شناسان، که اخيرا آيت الله استادي گروهي از آنان را به نقد کشيد، به دليل قضاوت بر اساس جناح بازي ـ که به عقيده من نوعي شرک است ـ عملا بسياري از طرفداران واقعي انقلاب اسلامي، از مردم عادي گرفته تا ديگران را نه تنها از انقلاب که گاهي از اسلام هم بيزار کرده و مي‌کنند و در عمل ولو با نيت خير، خيانتي را انجام مي‌دهند که از هيچ دشمني بر نمي‌آيد.

7. کسي نمي‌تواند خود را پيرو ولايت فقيه بداند و در عين حال در مورد ظلمهايي که نهايتا کل نظام اسلامي را به نابودي خواهد کشاند بي تفاوت بماند، مگر آنکه پيامبر (ص) را ـ نعوذ بالله ـ دروغگو بپندارد. به فرموده پيامبر (ص)، ظلم يک حکومت را نابود مي‌کند و حتي کفر چنين اثري ندارد. بنابراين هر کس نسبت به رهبر انقلاب ارادت بيشتري دارد بايد نسبت به ظلم به مردم که در واقع، خطري است که رهبري و کل نظام را تهديد مي‌کند بيشتر فرياد بزند. کسي که در شرايط فعلي تنها دم از اطاعت از رهبري مي‌زند و در عين حال بر اين ظلم‌ها چشم مي‌بندد چاپلوس رهبري است نه مطيع و مريد او.

چه اتفاقي بايد بيفتد که قاطبه علما که خود نيز براي استقرار و دوام نظام زحمتها کشيده‌اند فارغ از جناح بنديها و دعواهاي انتخاباتي در مقابل اين ظلمها واکنش جدي نشان دهند؟ آيا براي مردم قابل قبول است که براي فوت يک عالم دست چندم ـ که البته تکريمشان واجب است ـ چندين اطلاعيه از سوي علما در کمتر از 24 ساعت صادر شود ولي براي مرگ چند جوان در بازداشتگاه‌هايي که هيچ کس مسؤوليت آن را نمي‌پذيرد سکوت پيشه شود؟ نقش روحانيت در نظام اسلامي تملق گويي نسبت به نظام نيست، بلکه همان طور که شهيد مطهري تاکيد داشت ـ و البته تا حد زيادي مغفول ماند ـ رويکردي نظارتي و منتقدانه با تکيه بر عدالت است.

در اينجا ذکر دو مطلب لازم است. اول آنکه آنچه گفته شد، نه به معناي ناديده گرفتن خدمات قاطبه دست اندرکاران امنيت کشور است که بدون توسل به ظلم، خدمات زيادي براي مردم انجام داده و مي‌دهند و نه به معناي عدم لزوم مجازات سنگين براي آشوبگران واقعي که بسيار هم اندک بوده‌اند. ديگر آنکه راه حلهايي از قبيل تشکيل چند کميته رسيدگي ـ که متاسفانه تا قبل از کشته شدن فرزند يکي از مسئولان صورت نگرفت ـ اگر قرار است نهايتا به تهيه چند گزارش «خيلي محرمانه» و ارسال آن براي مسئولان بينجامد، هيچ کمکي به باور مردم به مقابله جدي با اين فجايع نخواهد کرد و شايد تشکيل ندادنش مفيدتر باشد زيرا براي مردم اميد واهي ايجاد مي‌کند.

روشن است که مرحوم محسن روح الاميني تنها مقتول مظلوم نبود گر چه اکثر صداها تنها پس از مرگ او درآمد. ما به جز چند نام ديگر مانند سهراب و اشکان نشنيده‌ايم، اما آنچه مسلم است هر کس به ظلم کشته شده باشد در قيامت کبري با کفن خونين راه را بر مسببان و نيز سکوت کنندگاني مانند نويسنده خواهد بست. به سبب سياست خبري موجود، کسي نمي‌داند آيا مثلا آنچه در مورد افراد بي‌کسي مانند «ترانه موسوي» دهان به دهان مي‌گردد راست است؟ خانواده وي که ظاهرا در اطراف مسجد قبا دستگير شده به کجا بايد مراجعه کنند؟ متأسفانه سياست خبري رسانه ملي هر خبري را باورپذير کرده است.

آيا رسانه ملي در مورد آنچه بر او گذشته است خبر موثقي خواهد داد و در صورت اثبات جرم، مجرمين را معرفي خواهد کرد؟ اگر چنين باشد اميدي به عدم تکرار اينگونه فجايع هست اما به نظر مي‌رسد اين رسانه، فعلا موظف به رصد کردن ظلم در جهان به جز ايران است آنهم در مورد کشورهايي که با ايران مشکل سياسي دارند.

شربيني که توسط يک «شهروند» آلماني در يک کشور سکولار کشته شد و در بيش از 200 بخش خبري در کشورمان از او ياد شد بسيار مظلوم بود، اما آيا يک جوان ايراني که در يک اعتراض آرام خياباني دستگير شده و بعد جنازه اش در سانسور کامل خبري ـ آن هم در کشوري که خود را پرچمدار استقرار عدالت در جهان مي‌داند ـ از بازداشتگاه بيرون مي‌آيد صدها بار مظلومتر از شربيني نيست؟

اينکه بيگانگان در حوادث اخير دست داشتند يا نداشتند، نقشه قبلي يا انقلاب مخملي در کار بود يا نبود، نظام در خطر بود يا نبود، مسبب اوليه و ثانويه اين بود يا آن، اينها بر فرض صحت، هيچ‌کدام مجوز سر سوزني ظلم به کسي نمي‌شود. در اسلام رعايت عدالت نسبت به قاتل امير المؤمنين (ع) هم واجب است.


منبع:سايت تابناك

 

|+| نوشته شده توسط ر.دال در چهارشنبه 7 مرداد1388 و ساعت 13:3  
>